یه اتفاق ساده...
یه آشنایی خوب...
یه شروع دوباره...
هر وقت به یه پایان میرسم تو اوج ناراحتی ام بازم میتونم خوشحال باشم چون میدونم یه شروع دوباره منتظرمه...

+
نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط لی لی
|

"انسان پدیده ای غریب است٬
به فتح هیمالیا می رود٬
به کشف اقیانوس آرام دست می یازد٬
به ماه و مریخ سفر می کند٬
تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آن را کشف کند و آن دنیای درونی وجود خود اوست."
اوشو
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 6 قبل از ظهر توسط لی لی
|

به وقت گرینویچ
"اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت
و بر خلاف محورش به چرخش در امد ، سر من بود !
من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است
اولين اواز را من خواندم ، براي زني که در هراس سکوتُ سنگ ُ سکسه
تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد
من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است
من ماگدالينم غول تماشا
کاشف دل و فندق و سنگ اتش زنه
سپهر را من ، نيلگون شناختم
چرا که همرنگ هوسهاي نامحدود من بود
خدا ،
کران بي کرانه ي شکوه پرستش من بود
و شيطان ،
اسطوره ي تنهايي انديشه هاي هولناک من
اولين دستي که خوشه ي اولين انگور را چيد
دست من بود
کفش ، ابتکار پر سه هاي من بود
و چتر ،
ابداع بي سامانيهاي من
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ
تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسي هستم که ،
در دايره صداي پرنده اي بر سگرداني خود
خنديده است
من اولين سياه مست زمينم
هر چرخي که ميبينيد ،
بر محور شراره هاي شور عشق من ميچرخد
اه را من به دريا اموختم
من ماگدالينم !
پوشيده در پوست خرس
و معطر به چربي وال
سرم به بوته ي خشک گوني مانند است
با اين همه
هزار خورشيد و ماه و زمين را
يکجا در ان ميچرخانم
اولين اشک را من ريختم ،
بر جنازه ي زني
که قوطه در شير و خون
کنار نارگيلي مرده بود !
بي هراس سکوت ُ سنگ ُ سکسه ... !"
حسین پناهی
+
نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 3 قبل از ظهر توسط لی لی
|
سلام به همه ی دوستای خوبم
خیلی از شما دوستای خوب با خوندن پست چرا... دچار این سوءتفاهم شدین که من قصد خودکشی داشتم اما این درست نیست.
من در واقع تلاش می کردم تا به این حقیقت اشاره کنم که آدمها به حکم غریزه و ذات همیشه از مرگ فرار می کنند حتی کسانی که قصد خودکشی می کنند به واقع طالب مرگ نیستند چون آدمی همواره می خواهد به حیات جاودان دست پیدا کند نه آنکه همین زندگی فانی را نیز از دست بدهد. من به پشیمانی قبل از مرگ اشاره کردم یعنی درست لحظه ای که ذات به کمک جان می آید و ما را از مرگ می رهاند. منظور من از :"او نمی خواهد" همان خویشتن خویش است که شاید تنها در لحظات خطر به او اجازه ابراز وجود می دهیم.
امیدوارم تونسته باشم به این سوءتفاهم خاتمه بدم و از همه ی دوستای خوبم معذرت خواهی کنم که با نوشته ی پر ایرادم اونها رو نگران کردم.
از اینکه به فکر من هستین ممنونم و بسیار خوشحال
دوستدار همه ی شما دوستای خوب لی لی
+
نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 3 قبل از ظهر توسط لی لی
|
تازگی ها تو را یافته ام...
نمی شناختم تو را اما انگار دیروز ها تو را دیده بودم ٬ در جایی دور که گویی در همین نزدیکی است...
هزاران بار تو را خوانده بودم و شاید هزار هزار بار پاسخم را داده بودی اما انگار تو را گنگ می پنداشتم٬ ولی گویی خود گنگ بودم...
بارها و بارها سر بر دامانت گذاشتم و گریستم ٬ اشکی در نبود تو که همیشه بودی و من کور...
سالهاست که تو را می شناسم و با تو سخن میگویم ٬ از غشق میگویم که نمی دانم چیست؟ یا از آسمان شادی که چه رنگی دارد؟ و سالهاست که تنها به غصه های نداشته ام غمگینت می کنم...
دیروز در آغوش گرمی که بعد از سالها در نهایت آن را به کمک دستان پر مهر تو یافته بودم پناه بردم٬ اما...
در هر لحظه تو را دیدم و در هر آن تو را خواستم که باشی اما تنها آغوشی گرم را یافته بودم که از حرارت وجود تو گرم نبود٬ و یخ زدم...
جمودی سرد سرتاپای مرا در بر گرفت و گرمای تو را طلب کرد...
من تازه تو را یافته ام...
+
نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 5 قبل از ظهر توسط لی لی
|
خسته شدم...
هر روز بیدار میشم به آسمون نگاه میکنم به خورشید لبخند میزنم به دنیا سلام میکنم... هر روز و هر روز و هر روز...
خسته شدم از اینهمه تنهایی تلخ که هیچ لبخندی بهم نمیزنه. خسته شدم از آسمونی که بیوقفه از خواب بیدارم میکنه وبهم نگاه میکنه از خورشیدی که بیمحبت بهم لبخند میزنه از دنیای که باهام خدافظی نمیکنه...
کاش میشد آدم خودش تصمیم بگیره که چی براش بهتره و اونی رو که میخواست میتونست داشته باشه... اما آدم حقیرتر از اونیه که بتونه کاری رو به تنهایی انجام بده...
نمیدونم اینا چیه که مینویسم شاید دو روز دیگه این پست رو حذف کنم اما الان بدجوری محتاجم که خودم و خالی کنم.
یه روز تصمیم گرفتم که از دنیا برم. رفتم حموم٬غسل کردم٬ یه آرایش ملایم و معصوم٬ موهام وخوب سشوار کشیدم٬ حسابی به خودم رسیدم٬ بعد آروم روی تخت دراز کشیدم چشمام رو بستم و خواستم که بمیرم اما...نشد چون اون نخواست...
هیچ کاری نکردم جز خوابیدن و امیدوار بودم که بتونم بخوام بمیرم و بتونم که بمیرم اما نخواستم و نتونستم چون اون نخواست...
+
نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط لی لی
|
اندوه تنهایی
"پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
در دلم باریدی...ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزید
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق٬ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام٬از عشق هم خسته
غنچه ی شوق تو هم خشکید
شعر٬ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد٬بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من٬ نقش خوابی بود
ای خدا...بر روی من بگشای
لحظه ای در های دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من!
ای دریغا٬ در جنوب!افسرد
بعد از او دیگر چه می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم؟
اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد "
+
نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 2 قبل از ظهر توسط لی لی
|

به راستی که تنها ترین موجود عالم آدمی
است...
به دنیا میاییم٬ تنها...
زندگی میکنیم٬ تنها...
میمیریم٬ تنها...
لحظه لحظه های زندگی سرشار از ثانیه
هایی است که میخواهیم کسی را در
کنار خود داشته باشیم اما نمیتوانیم... و
لحظه های بسیاری را طلب میکنیم تا تنها
باشیم اما دغل دوستانی ناباب را در کنار
خود داریم... ما همیشه تنهاییم و این را
انکار میکنیم...
تا کسی پا بر حریم دلمان میگذارد او را
یگانه معبودی میکنیم که شاید اگر در لحظه
ای دیگر به سراغمان آمده بود حتی او را
نمیدیدیم... به راستی که عشق توهمی
بیش نیست...
+
نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط لی لی
|
سلام
سال نو و نوروز باستانی مبارک

بعد از مدتها اومدم.
امیدوارم دیگه دیر به دیر نیام
+
نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 3 قبل از ظهر توسط لی لی
|
اینها رو من ننوشتم فقط دوست داشتم توی وبلاگم باشن
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 5 قبل از ظهر توسط لی لی
|
میگفت همسفره ... اما راهزن بود
میگفت عاشقه... اما فارغ بود
میگفت صادقه ... اما دغلباز بود
میگفت وفاداره ... اما جفاکار بود
میگفت ..... اما ....
قرار بود بمونه اما... رفت و به باد گفت که دیگه به من خبر نده
باد اما وفادار بود... صادق... همسفر...
"جایی خوانده بودم: ما همه ی انسانها همسفریم... "
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 5 قبل از ظهر توسط لی لی
|
رفته بودم ساده
خیلی وقت بود که دیگه یادم رفته بود یه جایی تو این صفحه های پیچ در پیچ واسه خودم دست و پا کردم تا درد و دل کنم با همه اونایی که نمیشناسمشون اما دوسشون دارم چون به حرفایی که هیشکی گوش نمیده گوش میدن و وقت میزارن واسه منی که هیچکسشون نیستم. دوستای خوبم سلام.

+
نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط لی لی
|
امروز به یاد گذشته ها افتادم. روزهایی که واسه خریدن هدیه ولنتاین از یه ماه قبلش به تکاپو میافتادم روزایی که واسم هیجان داشت. روزهایی که...
این حرفا رو میذارم واسه خودم. به شما دوست عزیز این روز رو تبریک میگم. عاشق باشید.
در ادامه مطلب میتونید کارتهای ولنتاین رو ببینید.

ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط لی لی
|
این مطلب رو یه دوست برام نوشت. حیفم اومد توی وبلاگ نباشه.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط لی لی
|
تنهايى را دوست دارم چون تنها چیزیست که کسی نمیتواند از من بگیرد

+
نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 7 قبل از ظهر توسط لی لی
|
سلام کردم و کنارت نشستم. به دستات خیره شدم تا مجبور نشم دوباره تو چشات نگاه کنم میترسیدم که دیگه نتونم جلوی خودم و بگیرم...
در عوض تو صاف تو چشام زل زده بودی . سرت و انداختی پایین و با بی تفاوتی که خاص قلب سنگی خودت بود به ساعت خیره شدی... دیرت شده بود...
میترسیدم لب باز کنم واسه همینم مثل همیشه مهر سکوت رو لبام بود...
نامردی نکردی و هر چی دلت خواست گفتی تا جای نوار خام سکوت منم پر کرده باشی...
دوباره به ساعتت نگاه کردی...
از تو کیفت یه جعبه در آوردی و به سمت من گرفتیش. از زوره غم دستام نای حرکت نداشت تو هم باز جوونمردی کردی و جعبه رو گذاشتی روی پام...
از جات بلند شدی و گفتی خدافظ....
لال شده بودم... خدافظی هم نکردم...حسرت یه خدافظی یه عمره که به دلم مونده...
رفتی.........................
در جعبه رو باز کردم... یه شالگردن توش بود ... همون شالی که با یه دنیا عشق واسه ات بافته بودم... دیگه امونم برید... بوش کردم... کاش بوی تو رو میداد اما تو میخواستی واسه همیشه بری واسه همینم یه اودکلن غریبه بهش زده بودی...
رفتی..............
موندم...................
یه دنیا اشک سهم من شد...................
یه دنیا عشق مال تو............................
عمر من همیشه شاد باش...
+
نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 6 قبل از ظهر توسط لی لی
|
دیشب اصلاْ خوابم نبرد. هی این دست اون دست شدم هی به ساعت نگاه کردم و هی دقیقه ها رو شمردم. صدای تیک تیک ساعت داشت دیوونم میکرد. اعصابم خورد شده بود دیگه داشتم دیوونه میشدم که یهو صدات رو شنیدم. باورم نمیشد تو اون سیاهی شب بیای سراغم. آروم رو موهام دست کشیدی و گفتی: نازنینم چرا هنوز بیداری؟ چرا هنوز خواب تو چشمای مهربونت نرفته؟ چی شده گلکم؟ چی شده خانوم خانوما؟
منم آروم اشک میریختم. صدای مهربونت همه ی غمها رو از بین برده بود...
عزیزم فکر تو بیتابم کرده بود اینکه الآن کجایی اینکه الآن داری موهای کی رو ناز میکنی اینکه الآن سر کی رو شونه هاته اینکه چرا منو گذاشتی و رفتی...
برمیگردم تا با چشای پر از اشکم نگات کنم زل بزنم تو چشات و بگم بیوفا چرا رفتی...
میچرخم سمتت چشمام و پاک میکنم تا بتونم ببینمت ...
دوباره پاکشون میکنم...
با دستام میفتم به جونه چشمام اما...
کاش بودی...
+
نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 3 قبل از ظهر توسط لی لی
|
یه روز چشمام رو باز کردم دیدم به جای سقف اتاق دارم اونو میبینم. نمیدونستم باید چیکار کنم هی چشمام رو به هم زدم دلم میخواست مثل همیشه سقف اتاقم رو ببینم اما چشمام دیگه هیچی جز اون دوتا چشم نمیدید. کور شده بودم اما نمیدونستم کی یا کجا!!!
چشمای قشنگ اون من و تا اون سر دنیا میبرد اما هیچی از دنیا نمیدیدم به جز دو تا چشم. نمیدونستم اسیرم یا خودم میخوام دنبال اون چشما برم...
اسیر؟؟؟
میگن عشق آدم و آزاد میکنه اما منو اسیر کرد اسیر جادوش شده بودم جادویی که به راحتی با زندگیم قمار کرد آخه اون دنبال اکسیر جوونی بود اکسیر حیات. زندگیم رو گرفت تا زندگی کنه.
مفته چنگش عجب جادویی بود..............
+
نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط لی لی
|
آسمون همین جاست درست روبروم.نه نگفتم بالای سرم گفتم روبروم چرا سرت رو چرخوندی بالا؟ گاهی باور کردن این حرفا مشکل میشه اما باور کن آسمون درست روبه روته چرا همیشه فکر میکنی آسمون اون بالاست؟ چرا ما عادت کردیم به اینکه عادت کنیم؟ چرا یاد نمیگیریم که میشه درست زندگی کرد بدون عادت بدون وابستگی بدون .........
آسمون درست روبه روته خوب نگاه کن
+
نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط لی لی
|
همیشه وقتی میخوام حرف بزنم یه دنیا حرف واسه گفتن دارم اما همین که لبام و وا میکنم کم میارم دوباره اونا رو رو هم میزارم و ساکت میشم. خیلی سخته نتونی حرف بزنی خیلی سخته که درد مثله خوره تمومه تنت رو بخوره . خیلی سخته وقتی همه داد میزنن آروم تو خودت بشکنی و دم نزنی. آخ که چقدر سخته واسم حرف زدن!
+
نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط لی لی
|